مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

227

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

عليه السلام بازگشتم . شبى از شبها در روضه ميان قبر و منبر نشسته بوديم كه نالهء حزينى شنيدم كه ميگفت : نگارا وقت آن آمد كه دل با مهر پيوندى * كه ما را بيش از اين طاقت نمانده است آرزومندى تو خرسند و شكيبائى چنانت در خيال آيد * كه ما را همچنين باشد شكيبائى و خرسندى نگفتى بىوفا يارا كه از ما نگسلى هرگز * مگر در دل چنين بودت كه خود با ما نپيوندى پس از آن آواز او ببريد و ندانستم كه آن آواز از كجاست و حيران بودم كه دوباره آن آواز حزين به گوش من آمد كه همىگفت : نديدمت كه بكردى وفا بدانچه بگفتى * طريق وصل گشادى من آمدم تو برفتى تو دست عهد گرفتى كه پاى مهر بدارم * به چشم خويش بديدم خلاف هرچه بگفتى وفا و عهد نمودى دل سليم ربودى * چو خويشتن به تو دادم تو ميل باز گرفتى هزار چاره بكردم كه هم‌عنان تو گردم * تو پهلوانتر از آنى كه در كمند من افتى عبد اللّه گفته است : چون خداوند آواز بابيات شروع كرد ، من بسوى آواز برفتم . و هنوز ابيات بانجام نرسانده بود كه بنزد او رسيدم . پسرى ديدم در غايت نكوئى كه هنوز خط بعارضش نرسته و سرشك در دور رخسار او جاى كرده بود . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .